آن سایه ها، آن عطرها، آن خانه های در خواب رفته ی روستایی، آن مسیرهای فرعیِ مفرّح، آن چهره های کمیاب، و سرآخر... آن احساس شیرین خستگی در ساقها و پنجه ها،
و آنگاه آن توقف کوتاه بر سنگی و سکویی، و رفع خستگی...
و کمی بعد احساس دلپذیر رسیدن و شکوفا شدن در پهنه ی شهری کوچک...
شهری که این بار- به واسطه ی این عزیمت تازه، با این شکل و شمایل تازه- چهره ی افسونگر خود را در نظرت پدیدار میسازد...
میانبر زدن از شالیزار به دهستانهای پرت... گریختن از میانِ راه جنگلی، به سوی ده کوره های دور... و نشستن بر نیمکت نجیب قهوه خانه ای غبارآلود در غروبی مسکوت... و آنگاه نوشیدن چای در طرح کهنه ی نعلبکی... و ناآرام بودن... ناشکیبا بودن... برای کشف مکانی تازه،برای رسیدن به فهمی تازه، و درک شعوری تازه و تماشای منظره ای تازه، برای یافتن سرگذشتی تازه...
بی تابی تمام نشدنی برای رهایی یافتن از هرچه که تو را یک جا نگه می دارد، تو را محبوس میکند در احساس دروغینِ امنیت...
صومعه سرا - پاییز 90
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2